تار سپید

  روزی آیینه به من گفت :عجب!در خرمن زلف سیاهت موی سپیدی پدیدار شده است،بهتر است آن را دور بیندازی گفتم:این تار مو ،سپیدی اش را به بهای گزافی بدست آورده است. این تار برفی ،سالیانیست که همراه و غمخوار من بوده است. من و این زلف از آغاز زیستن که او شاداب و سیاه […]

 

روزی آیینه به من گفت :عجب!در خرمن زلف سیاهت موی سپیدی پدیدار شده است،بهتر است آن را دور بیندازی
گفتم:این تار مو ،سپیدی اش را به بهای گزافی بدست آورده است.
این تار برفی ،سالیانیست که همراه و غمخوار من بوده است.
من و این زلف از آغاز زیستن که او شاداب و سیاه بود ،روزگار را با هم گذراندیم.
در بازیهای کودکانه ام ،با شور و شوق من ،با وزش نسیم به این سو و آن سو می دوید ….
در نوجوانیم شاهد تلاشهایم برای انتخاب مسیر بود…..
در جوانیم ،با من عاشق شد و نوازش عشق یار را تجربه کرد….
در تمام لحظه های شادی و غم کنارم بود به زینت چهره ام‌شد
بارها زیر سردی تیغ قیچی اشک ریخت اما لحظه ای نبود که بخواهد رفیق نیمه راه باشد
حال سپیدی اش نشان از تجربه و وفاداریش دارد
اینک از من چه انتظاریست که بی وفادباشم و این یار دیرین را به نیستی محکوم کنم ؟
در این هنگام تار سپیدم لغزید و صورتم را نوازش کرد .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز