مداد ارزان

  مداد ارزان در گوشه ی اتاق کوچک و نمور، زیر نور کم اتاق پسربچه در حالی که زیر چشمی پدر را می پایید ، روی کتاب و دفترش خم شده بود و برای چندمین بار پی در پی ، مداد را در مدادتراش قرار داد و چرخاند . مداد تیز شده را بیرون آورد […]

 

مداد ارزان

در گوشه ی اتاق کوچک و نمور، زیر نور کم اتاق پسربچه در حالی که زیر چشمی پدر را می پایید ، روی کتاب و دفترش خم شده بود و برای چندمین بار پی در پی ، مداد را در مدادتراش قرار داد و چرخاند . مداد تیز شده را بیرون آورد . با انگشت ، سر مداد را امتحان کرد و نوک مداد دوباره افتاد …

چشمانش را مأیوسانه بست و مداد را در دستش فشرد. نگاهی به جامدادی پارچه ای که مادر با تکه های شلوار لی قدیمی اش درست کرده بود انداخت. به امید معجزه ای برای یافتن مدادی دیگر آن را گشت.اما تلاش بیهوده ای بود.

سرش را در اتاق چرخاند .پدر در گوشه ی دیگر اتاق به خواب رفته بود .صدای قل قل سماور با نفس های آرام پدر در هم آمیخته بود .صدای هیاهوی بچه ها از توی کوچه شنیده می شد.جامدادی را کنار کیفش انداخت و بلند شد.کنار پنجره ایستاد و به بچه هایی که در کوچه باریک فوتبال بازی می کردند خیره شد.

خودش را می دید که با بچه ها میدود و زیر توپ پلاستیکی دو لایه می زند و محکم شوت کرد …

توپ از میان دو آجر شکسته که حکم دروازه را داشتند عبور کرد و با شدت افتاد توی دامن سبز با گلهای قرمز دختربچه که با چادرسفید گل گلی نشسته بود روی پله کنار در خونشون .دختربچه شوک زده در حالی که بر اثر ضربه توپ ،عروسکش افتاده بود زمین تا خواست دهان باز کند به اعتراض ،صدای سرفه پدر پسرک را پرت کرد به واقعیت توی اتاق و مدادی که نوک نداشت و مشق هایی که مانده بود .

برگشت کنار کتاب و دفترش دوباره مداد را برداشت . نیم نگاهی به پدر انداخت و تراشه های مداد را زیر دفتر پنهان می کرد و دوباره شروع کرد به تراشیدن مدادی که دیگر نصف شده بود اما هیچ استفاده ای از آن نکرده بود .

پدر که در میان رختخواب دراز کشیده بود و یواشکی به کودکش نگاه می کرد که مداد را مدام می تراشد و تراشه ها را پنهان می کند …

با دیدن هراس کودک آهی کشید و آب در چشمانش جمع شد . پشت پرده شیشه ای اشک ،خودش را دید که  اسمش برای دریافت زمین در حاشیه شهر در آمده بود .چقدر خوشحال بود.

تصویر بعدی قلمدوش کردن کودک شش ساله اش و شیرینی خوردن با همسرش بود که چه نقشه هایی کشیدن برای آن زمین و خانه ای که خواهند داشت .

اما شادیشان همان یک شب بود .دیدن خودش کنار میز رییس حسابداری و فهمیدن میزان مبلغی که باید ماهانه پرداخت می کردند ،قلبش را فشرد.

تصاویر فروختن طلا ها و قرض گرفتن از دوست و آشنا ،کار دوم ، سوم و نبودن در خانه از پی هم می گذشتند و مانند هیولاهای وحشی به سویش هجوم آوردند.

تصویر بعدی نفسش را بند آورد. پسرش را دید که دستش را روی صورت سرخ شده اش گذاشته بود و بی صدا اشک می ریخت و مداد رنگی های ریخته شده در اطرافش که او بخاطر صرفه جویی از دستفروش کنار پل خریده بود و پسرش با بی قیدی به تلاشهای او ، پشت سر هم می تراشید و می تراشید .

صدای خرش خرش تراشیدن دوباره او را به اتاق تاریک و حال مریضش پرت کرد .سرفه ای کرد و نیم خیز شد .

از بستر به سختی بلند شد و به سمت کودک رفت، دستش را به سوی او دراز کرد ، کودک که هنوز داشت یواشکی مداد را می تراشید با دیدن دست پدر وحشت زده به عقب رفت تا از سیلی پدر در امان بماند و با چشمان از حدقه درآمده در حالی که به او خیره شده بود ، منتظر ماند …

مرد دستهایش را مشت کرد .نفس بلندی کشید و مداد را از پسر گرفت .آن را در تراش گذاشت و به آرامی تراشید . مداد تیز شده را بیرون آورد . با انگشت ، سر مداد را امتحان کرد و نوک مداد افتاد.

مرد چشمهایش را روی هم فشار داد و از جایش بلند شد.از داخل جعبه پس انداز که برای قسط های ماهانه در نظر گرفته بودند ،مبلغی را برداشت و از خانه خارج شد .

صبح روز بعد پسر بچه قبل از خارج شدن از خانه بار دیگر دستش را در کیف کرد و با لمس کردن مداد جدیدی که پدر شب قبل خریده بود ،لبخندی روی لبهایش نقش بست .

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز