زندگی نزیسته

استادمان می‌گفت نویسنده‌ها بیشترِ مطالبی که می‌نویسند، برگرفته از تجربه زیسته‌شان است. یعنی نویسنده یک موضوع خاص را با تجربه خود و قدرت خیال در هم می‌آمیزد و قصه‌ای را تعریف می‌کند. می‌توان گفت همه انسانها قصه‌هایی دارند که در صورت تمایل می‌توانند با دیگران به اشتراک بگذرانند.   اما نکته مهم این است که […]

استادمان می‌گفت نویسنده‌ها بیشترِ مطالبی که می‌نویسند، برگرفته از تجربه زیسته‌شان است. یعنی نویسنده یک موضوع خاص را با تجربه خود و قدرت خیال در هم می‌آمیزد و قصه‌ای را تعریف می‌کند. می‌توان گفت همه انسانها قصه‌هایی دارند که در صورت تمایل می‌توانند با دیگران به اشتراک بگذرانند.

 

اما نکته مهم این است که همه انسانها در کنار تمام عمر زیسته خود، یک زندگی نزیسته هم دارند. زندگی‌ای که در لابلای لحظات زیسته خویش سپری کرده‌اند و در واقع آن را کشتند. اگر به زندگی خود بنگریم و کل آن را جمع‌بندی کنیم؛ شاهد لحظاتی خواهیم بود که سربریده شده‌اند و ازشان هیچ استفاده‌ای نکردیم. لحظاتی را که تلف کرده‌ایم و نه از آنها چیزی به دست آورده‌ایم نه حتی چیزی از دست داده‌ایم. لحظات گنگی که اصولا بحساب نیامده‌اند. برای زندگی نزیسته برای برخی افراد از میزان عمر زیسته هم فراتر است.

 

نکته قابل تامل این است که این زمان تلف شده نه در زمان خواب، بلکه در ظاهرِ بیدار ما اتفاق می‌افتد. در زمان‌هایی که می‌توانیم انرژی خود را صرف زیستن کنیم با انجام کارهایی که دوست داریم مانند رسیدگی به علاقه خود در زمینه‌های مختلف شغلی، احساسی، آموزشی، رهایی، خانوادگی، مهارتهای فردی، مشاهدات، شنیدنی‌ها، بوییدنیها، لمس کردنی‌ها، گفتنی‌ها، سکوت و موارد بسیار زیاد دیگری که برای هر شخص متفاوت خواهد بود.

 

در اینجا می‌خواهم به یک مورد از آن اشاره کنم که شاید با اطمینان بتوان گفت همه ما با آن برخورد داشته‌ایم. یکی از مواردی که منجر به نزیستن ما در لحظات و حتی ساعتهای زیادی می‌شود، ناقص رها کردن یک کار است.

 

برای همه ما پیش آمده است که غذایی را به هر دلیلی نصف و نیمه رها کنیم. در آن صورت تا مدتها ذهنمان درگیر طعم و میزان آن قسمت خورده نشده می‌ماند. یا بارها پیش می‌آید که کتابی ا در دست می‌گیریم اما توان رها کردنش را نداریم و گاهی تا پاسی از شب از خواب خود می‌زنیم تا آن را به اتمام برسانیم. این مثال در مورد دیدن یک فیلم ناتمام، یک آهنگ ناقص و مواردی از این قبیل هم صدق می‌کند.

 

ذهن انسان نیاز دارد تا پرونده تمام اطلاعاتی که وارد آن می‌شود را ببندد. بنابراین وجود یک امر ناتمام می‌تواند تا مدتهای زیادی ذهن را درگیر خود کند.

 

سالها پیش در یکی از کتابهای پائولو کوئیلو با این نوع از درگیری برخورد کردم. در کتاب آمده بود که از مرد و زن قهرمان داستان خواسته بودند که به اعماق ذهن خود فکر کنند و ببینند که ذهنشان در حال انجام چه کاری است و آنها چه چیزی را می‌شنوند. در ابتدای امر آنها صداهایی که در اطراف بود را می‌شنیدند. اما کمی که تمرکز بیشتر شد، زن اذعان کرد که ترانه‌ای که در کودکی می‌خوانده در ذهنش در حال سرودن است. آهنگ را به طور کامل بلد نبود؛ بنابراین فقط یک قسمت در ذهن او تکرار می‌شد.

آنجا توضیح داده شد که تکرار خواندن یک ترانه که به ظاهر امر بی‌اهمیتی هم می‌آید می‌تواند تمام انرژی و توان شخص را بگیرد. چون ذهن مدام در حال آنالیز است تا این کار نیمه‌تمام را به اتمام برساند. راه‌حل این بود که آهنگ را بلند بخواند تا آنجایی که می‌تواند آن را به پایان نزدیک کند تا ذهن رها شود.

نکته جالب این بود که بعد از خواندن ترانه، دیگر صدای آن در ذهن شنیده نمی‌شد.

 

درگیر شدن ذهن و تلاش برای به اتمام رساندن یک کار، انرژی زیادی از انسان می‌گیرد و در نهایت به اضطراب و استرس تبدیل می‌شود. انسانها اعمال نیمه‌کاره و ناقص را در ذهن خود مرور می‌کنند و آن را با جزئیات کامل در ذهن ثبت می‌کنند.

 

خانم بلوما زیگارنیک؛ روانشناس معروف روسی (۱۹۰۱-۱۹۸۸) در رستوران متوجه شد پیشخدمت ها کلیه جزئیات سفارش غذای هر مشتری را بدون نوشتن روی کاغذ تا قبل از تسویه حساب به یاد می آورند و به محض تسویه حساب نه تنها چیز زیادی از سفارش یادشان نمی آید بلکه حتی بعضی وقتها خود مشتری که غذا خورده را هم به یاد نمی آورند!

 

او با پی بردن به این حقیقت که ذهن انسان درگیر کارها و مقولات ناتمام می شود آزمایش های دیگری نیز انجام داد. به عنوان مثال برای دو گروه یک فیلم جذاب پخش کرد، گروه اول فیلم را تا آخر دیدند و دومی ها تا اواسط فیلم را تماشا کردند. چند روز بعد از دو گروه خواسته شد فیلم را تعریف کنند…گروهی که فیلم را ناقص دیده بودند، جزئیات بیشتری از آنرا به یاد می آورند!

 

معروف است که موتزارتِ موسیقی دان مریض بود و یکی به عیادت او رفت. موتزارت هم گفت حوصله کسی را ندارم و می خواهم تنها باشم! میهمان او به سالن کناری اتاق او رفت و مشغول زدن پیانو شد و ناگهان آنرا نیمه کاره رها کرد و رفت! می گویند موتزارت از تخت بیماری خود را کَند، سراغ پیانو رفت، نوت را کامل کرد و برگشت به تخت بیماری! چون او نمی توانست آنرا نیمه کاره در ذهن خود رها کند!

 

دانستن این اصل برای افرادیکه در کار بازاریابی هستند و یا نیاز به جذب مخاطب دارند، بسیار کاربردی و پراهمیت است. فیلم‌سازان هم در عرصه ساختن سریال و هم در زمانی که می‌خواهند اثر ماندگارتری بر بیننده بگذارند از این روش بهره‌مند می‌شوند. پایان باز برای یک داستان و یک فیلم و یا طرح یک اتفاق و یک سوال در پایان یک قسمت از کتاب یا سریال، مخاطب را وادار به پیگیری مجدد  و مستمر می‌کند تا مطلب کاملا در ذهن، ته‌نشین شود.

اثر زیگارنیک یعنی کلنجار رفتن ذهن با کارهای نیمه تمام، هر چه زمان این کلنجار بیشتر باشد به معنی استرس بیشتر و کاهش کارایی و بهره وری ذهن خواهد بود! پس بهترین اقدام؛ تمام کردن آن کار توسط خود ما یا واگذار کردن آن به دیگری است. از سوی دیگر؛ اگر کاری که قرار است تمام شود دارای اهمیت نیست و یا دارای اهمیت کمتری نسبت به کار دیگر است، یک اقدام می تواند مکتوب کردن آن و القای این پیام به ذهن است که می تواند به کار مهمتر بپردازد!

 

بیشترین زمانی که تلف می شود مربوط به زمانی است که ما یک کار را نیمه‌تمام و ناقص رها می‌کنیم و شاید بتوان گفت رها کردن یک کار ناقص در مقایسه با آغاز نکردن یک کار، لطمه و اتلاف قابل توجهی به انسان خواهد زد.

بنابراین برای انجام کارهای ناتمام، بستن پرونده‌ی باز و خالی کردن ذهن از اطلاعات غیر مفید و کاستن استرس و افزایش خلاقیت آن، بهترین زمان همین الان است. به ذهن خود مراجعه کنید و پرونده‌های مفتوح آن را بیابید و به سرانجام برسانید. لحظات نزیسته خود را به حداقل برسانید. شاید دیگر فرصت برای بازیابی آنها وجود نداشته باشد. برای زندگی همین لحظه استارت بزنید.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز