افسردگی یا فرسودگی در قرن حاضر

مادربزرگم تعریف می‌کرد که صبح به صبح پدربزرگم ده تومان بهش می‌داد و او هم زنیبیل را بر می‌داشت و می‌رفت خرید. گوشت و سبزی و سیب‌زمینی و پیاز و گوجه و … می‌خرید و می‌آمد خانه و برای ده سر عائله و پدرشوهر و مادر شوهر, آبگوشت بار می‌گذاشت یا قیمه و قورمه یا […]

مادربزرگم تعریف می‌کرد که صبح به صبح پدربزرگم ده تومان بهش می‌داد و او هم زنیبیل را بر می‌داشت و می‌رفت خرید. گوشت و سبزی و سیب‌زمینی و پیاز و گوجه و … می‌خرید و می‌آمد خانه و برای ده سر عائله و پدرشوهر و مادر شوهر, آبگوشت بار می‌گذاشت یا قیمه و قورمه یا یک روزهایی هم نان و پیاز و نمک.

باقی روز را هم به نظافت و رفت و روب و شستن لباس و حیاط صرف می‌کرد. نگهداری از پدر و مادر همسر و در خانه که همیشه باز بود تا مهمانهای ناخوانده همیشه جایی در گوشه سفره داشته باشند و برکت را به خانه بیاورند. در کنار همه این کارهای وقت‌گیر، مراسم رب درست کردن و ترشی انداختن و حلیم بار گذاشتنِ از شب تا صبح و سبزی پاک کردن و شستن و خرد کردن برای قورمه‌سبزی و هزار جور هنر دیگر که از کله سحر شروع می‌شد و تا پاسی از شب ادامه داشت هم داخل برنامه زندگیش بود.

زن بسیار تنوع طلب و دل‌زنده‌ای است. همیشه خدا اتاق مهمانش بوی تمیزی و شیرینی می‌داد. رختخوابها همیشه پارچه‌های پاک و تازه داشتند. وسایل خانه را هر از چند گاهی عوض می‌کند تا کهنگی وارد زندگی‌اش نشود. دلش کوچک است اما فکرش بزرگ است.

با همه این زحمات هیچ وقت نه افسرده بود نه دلمرده. بدنش خسته بود و هزار جور درد داشت اما دل و روحش زنده بود. معنای زندگیش را در همین کارها می‌دانست.  اما وقتی در اثر سکته به اجبار صندلی نشین شد، فروغ چشمهایش کم شد. انگار دیگر کاری از دستش برنمی‌آمد. نه می‌توانست از دختر تازه زایمان کرده‌اش نگهداری کند نه عیادت دوست و فامیل برود نه خانه را هر جور که میخواست درست کند. افسرده شد. اما زود خودش را پیدا کرد. هنوز هم وسایل خانه‌اش نو و زیبا و پاکیزه‌اند. هنوز هم سبزه‌های عید را با دست خودش سبز می‌کند. هنوز هم حواسش هست جایی روی پارچه یا دیواری لکی نباشد. هنوز هم مهمانها در صدر خانه‌اش جای دارند.

به زندگی خودمان که نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر درگیر زوائد هستیم. گاهی آنقدر سردرگمیم که معنای زندگی را فراموش می‌کنیم. یا شاید اصلا معنایی نیافته‌ایم تا آن را دنبال کنیم.

د ر عصر حاضر ما هم مدام در حال دویدن و تلاش هستیم. اما اگر کسی جلویمان را بگیرد و بپرسد که با این عجله کجا می‌روی؛ جواب قاطعی نداریم. ما می‌رویم چون باید برویم. چرا؟ نمی‌دانیم. چون همه می‌روند.

قراردادهای سخت برای تعیین خوشبختی در نظر گرفته‌ایم. از سر و ظاهر بگیر تا شکل زندگی. استاندارهای خشن و گاهی غیر قابل تحمل برای اندام مناسب بدن که گاهی سلامتی را به خطر می‌اندازد. همه چیز در این عصر شکل نمایشی به خود گرفته است. همه ما در یک ماراتن طولانی قصد به رخ کشیدن خود را داریم. در دوره‌ای که هدف بدست آوردن دست‌آورد است وگرنه حذف می‌شوی. یعنی باید چیزی برای ارائه داشته باشی تا دیده شوی؛ در غیر این صورت زیر دست و پای دیگران له می‌شوی و اثری از تو باقی نمی‌ماند.

در این عصر انسانها بیشتر فرسده هستند تا افسرده. آنقدر از راهی که در آن درجا می‌زنند خسته می‌شوند که مجالی برای لذت بردن ندارند.

من معمولا موقع رفتن به پیاده‌روی یا گردش در طبیعت دوربین یا موبایل همراه نمی‌برم. به نظرم مانع بزرگی هستند برای لذت بردن از آن لحظات و طبیعت.

اما اکثر آدمها می‌خواهند فضایی را که هستند با دیگران شریک شوند بدون آنکه خودشان لذت واقعی را بچشند.

اندیشه و تفکر و پیدا کردن ایکیگای یا معنای زندگی واقعا حلقه گمشده‌ایست که انسان معاصر را رنج می‌دهد. معنای زندگی شاید چیز خیلی خارق‌العاده‌ای نباشد. شاید خوشبختی را باید به لحظه‌ها تقسیم کنیم تا هر لحظه برای خودش یک دنیا بیافریند که تو در آن احساس متفاوتی داشته باشی. فقط کافی است تا معانی‌های کوچک را برای زندگی بیابی تا از آنها لذت کافی را ببری.

معانی مثل صحبت با فرزند؛ مثل لبخند به یک غریبه؛ مثل خوردن یک چای داغ با عطر هل و دارچین؛ مثل نگاه به یک تابلوی زیبای نقاشی؛ مثل حرف زدن با خانواده و تجدید خاطرات.

مهم این است که لحظه‌های کوچکتان را به چه چیزی اختصاص می‌دهید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز