به همه آنها که شبیه تو هستند محتاجم

«به همه آنها که شبیه تو هستند محتاجم تا بفهمم، کجا کدوم خشت رو اشتباه گذاشتم که دروغ شده نقل و نبات زندگیم» زل زدی به صورتم و پوزخند می‌زنی. پک عمیقی به سیگارم می‌زنم و دود را رو به سقف پوف می‌کنم و به تو که روی صندلی چوبی روبرویم پایت را روی پایت […]

  1. «به همه آنها که شبیه تو هستند محتاجم تا بفهمم، کجا کدوم خشت رو اشتباه گذاشتم که دروغ شده نقل و نبات زندگیم»
    زل زدی به صورتم و پوزخند می‌زنی. پک عمیقی به سیگارم می‌زنم و دود را رو به سقف پوف می‌کنم و به تو که روی صندلی چوبی روبرویم پایت را روی پایت انداخته‌ای خیره می‌شوم. از من جوانتری. هنوز چین کنار چشمت ظاهر نشده و چشمهایت رو به پایین، بی‌حالت نیفتاده است.
    خودم را تکان می‌دهم و صندلی به عقب و جلو آرام حرکت می‌کند. پوزخندت با حرکت من بالا و پایین می‌رود. نمی‌دانم تو و امثال تو کجای زندگی اشتباه کردید که از من یک تندیس دروغ ساخته‌اید.
    هر گاه که دروغ، داغ تازه‌ای بر دلم می‌گذارد، در کنج پنجره می‌نشینم و زانوهایم را بغل می‌کنم و به برگهای درخت سرو که از توی خیابان پنجره را بغل کرده‌اند نگاه میکنم و هر بار که نسیم برگهایش را تکان می‌دهد، تو را می‌بینم و تمام آنهایی که شبیه تواند. نمی‌دانم از کجا با دروغ عجین شدی.
    شاید در سی سالگی اسیر شدی. وقتی مجبور به معاشرت با آدمهایی شدی که از جنس تو نبودند. آدمهایی که بیشترین دغدغه‌شان خرید از فلان برند بود و بالاترین تفکرشان، رویاپردازی برای داشتن فلان برند سرویس جواهرات. تو مجبور بودی در سالنی پر از عتیقه‌جات که بیشتر شبیه موزه بود تا سالن پذیرایی خانه، روی مبل آنتیک سبزشان بنشینی و میوه‌های کوکتل شده بخوری و آخرش با یک لبخند مسخره به اراجیفشان درباره حق زنان در شراکت حساب بانکیِ شوهران گوش کنی. در حالیکه دلت میخواست ظرف میوه‌ها را به صورتش بکوبی و بلند شوی و بروی خانه‌ات. روی کاناپه کرمی‌ات بنشینی و یک چای داغ با عطر دارچین بخوری و زیر نسیمی که از لای پنجره موهایت را آرام تکان می‌دهد، کتاب ناطور را دوباره خوانی کنی.
    شاید هم از بیست و پنج سالگی شروع شد. همان وقتی که انتخابت را کرده بودی و با وجود دانستن حساسیت پدر، صاف توی چشمهای جدی و قهوه‌ای‌اش نگاه کردی و گفتی دوستش ندارم. اما خوب می‌دانستی داری بازار گرمی می‌کنی، تا بابا مجاب شود که حداقل یک بار او را ببیند. چون فکر می‌کرد با ریختن آب پاکی، او دمش را روی کولش می‌گذارد و می‌رود. اما تو خوب می‌دانستی که یک نظر کافیست تا او خود را در دل پدرِ دنیادیده‌ات جا کند. چه ساده بود بابا که دخترِ آب زیرکاهش را نمی‌شناخت. یا شاید هم می‌شناخت که با همان بار اول دیدن، فهمید که او مرد زندگی توست.
    شاید هم وقتی تو هفده سالگی که برای اولین بار عاشق شدی، اتفاق افتاد. یا شاید فکر می‌کردی عاشق شدی. آن هم عاشق کی. همانی که صمیمی‌ترین دوستت، دوستش داشت. اصلا اولین بار نسرین او را نشانت داد. توی شلوغی اتوبوس دستتان را تا میله بالای اتوبوس کش آورده بودین و با هر تکان هر کدام به سمتی پرت می‌شدین. مثل برگی که توی باد با آخرین قدرت به درخت چسبیده است. توی همین تکانها بود که نسرین در گوشَت گفت:«اوناهاش. همونی که کوله مشکی و قرمز داره.» و تو در همان حالت آونگی‌ات، نیمرخش را دیدی. موهای تابدارش روی پیشانی ریخته بود و ابروهای پرپشتش روی چشمهایش سایه انداخته بود و تو عاشق اخمش شدی. از آن روز به بعد آنقدر در گوش نسرین خواندی و انگ بی‌احساسی به او زدی تا بالاخره موفق شدی انحصار خیالش را فقط برای خود کنی.
    شاید هم توی پانزده سالگی سر امتحان تاریخ سراسری در منطقه، برای اولین بار تقلب کردی. همه سوالها را جواب دادی به جز یکی. طمع کردی. می‌خواستی بیستِ بیست باشی. میدانستی تاریخ کاپیتولاسیون کجای کتاب است. کافی بود دستت را لای کتاب بگذاری و صفحه مورد نظر را باز کنی. لحظه‌ای از غفلت خانم کرمی که رفت دم در کلاس تا با ناظم حرف بزند، سواستفاده کردی. با مهارتی غیرقابل تصور دستت را سُراندی لای کتاب و در آن سکوت، کتاب را بی‌صدا ورق زدی تا رسیدی به صفحه تاریخ انقلاب و توضیح کاپیتولاسیون. چشمهایت ذره‌بین شدند و تمام صفحه را کاویدی. وقتی خانم کرمی اسمت را صدا کرد، نمی‌دانم از کجای کیفت دستمال کاغذی را بیرون کشیدی و به خانم کرمی نشان دادی و گفتی: خانم دستمال می‌خواستم.
    یا شاید هم در دوازده سالگی که موقع امتحانهای ثلث سوم، تو اتاق می تپیدی و زیر باد خنک و صدای کولر گازی، به بهانه خواندن تعلیمات اجتماعی و تاریخ و جفرافیا، کتاب دزیره را از زیر بالش خنک بیرون می‌کشیدی و روی شکم می‌خوابیدی. آن وقت بجای خواندن سرنوشت سلسله هخامنشیان و دانستن جای استپ‌ها، با دزیره کنار رود سن قدم میزدی و به ناپلئون لعنت می‌فرستادی. بعد تا مامان در میزد و برای بچه درسخوانش سیب و پرتقال پَر شده می‌آورد، دزیره را هل می‌دادی زیر بالش که هنوز خنک بود و دوباره سر از هرج و مرج آخر سلسله صفویان و پوشش گیاهی در آب و هوای گرم و خشک درمیاوردی.
    نمی‌دانم! شاید هم آن موقع بود که توی ده سالگی هنوز از آمپول می‌ترسیدی. همیشه‌ی سال سرفه‌هایت صدای خروس می‌داد و صدای فین فینت به راه بود. کمِ کم شش تا پنی‌سیلین خوراک ماهیانه‌ات بود. باسنت یک جای سالم نداشت و حتی از بوی الکل هم پشتت تیر می‌کشید. اما آن روز مامان فکر می‌کرد دخترش آنقدر بزرگ شده که خودش برود و با شجاعت آمپول بزند. اما چه می‌دانست که دخترش بخاطر ترس می‌تواند چه دروغهایی سرهم کند. آمپول را گرفتی و دو کوچه بالاتر کنار بوته‌های مورد، سر نبش خانه پگاه‌ینا، چالش کردی و بعد رفتی تا سر خیابان و از گِیت نگهبانی رد شدی اما نه به قصد درمانگاه که برای چرخ زدن توی پارک و چند بار بالا و پایین رفتن از سرسره و یک دل سیر تاب بازی.
    شاید هم از همان بچگی، خود را خِرکش دروغ کرده بودی. همان وقتی که توی پنج سالگی فکر داشتن اون ماهی قرمزه با باله‌های سفید که یک خط طلایی از کنارش رد می‌شد، هوش از سرت برده بود. فقط کافی بود مطمئن باشی که مامان، خسته از مدرسه با میگرن عود کرده برگشته و دستمال را به سرش بسته و با صورتی که از درد جمع شده بود، روی فرش قرمز اتاق خوابیده. آن وقت نفست را تو سینه حبس کردی و آرام رفتی توی کمد سر وقت کیف سیاهش. یک اسکناس ده تومانی برای خرید آن ماهی خوشگله زیاد بود؛ اما وسوسه خوردن یخمکهای جدیدی که مش صفر آورده بود و مزه کردن طعم توت فرنگی و پرتقالش توی هوای دم کرده اهواز، نتوانست بهت اجازه بده که فقط به خرید ماهی قرمز قانع بشی.
    خاک عالم بر سرت باران شود که همه زندگیت با دروغ هم‌آغوش است. تو و همه امثال تو هنوز هم دستتان، بیخ گلویم است و سر بزنگاه روح خبیثتان را در وجودم حلول می‌کنید تا چشمهایم را ببندم و زبانم با شما همراه شود.
    به همین دلیل است که بیشتر اوقات صداقت را می‌بلعم. مثل الان که در سی و پنج، شش سالگی، با اینکه گوشه‌ای از روبنده‌ی جهان کنار رفته و تصویر کریه این عروس هزار نقاب تا حدی برایم هویدا شده، باز هم وا می‌دهم. در مقابل سوالهای غریب فرزندم در مواجهه با تلخی‌های دنیا، لبخند می‌زنم و از طعم شیرین بستنی آدمکی گرفته تا لذتِ هُری ریختن چیزی در شکم موقع سر خوردن از سرسره را به جانش تزریق کنم تا با دیدن برق شادی و امید در چشمانش، لحظه‌ای دلم آرام بگیرد؛ حتی اگر دروغ باشد.
    به همه آنها که شبیه تو هستند محتاجم؛ به تو که منی و منی که توام؛ محتاجم تا سرانجام کسی مسئولیت زندگی در این برهوت بی‌صداقتی را گردن بگیرد.
    خاکستر سیگارِ نکشیده، می‌ریزد روی پایم. به خودم می‌آیم. نگاهت که می‌کنم، هنوز پوزخند می‌زنی؛ هم تو و هم تمام من‌های عمرم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز