دمکراسی یا حق انتخاب

از سرسره آمد پایین و به تاب خالی نگاه کرد که هنوز در حال تکانخوردن بود و گفت:« برم تاب؟» مرد که احتمالا پدرش بود همانطور که دستهایش را پشت سرش قفل کرده بود، گفت:« قبلا بهت گفتم، اگر سرسره رفتی دیگه تاب نمیشه؛اگرم میخوای بری تاب دیگه سرسره نمیشه بری» با همین صحبت کوتاه، […]

از سرسره آمد پایین و به تاب خالی نگاه کرد که هنوز در حال تکانخوردن بود و گفتبرم تاب؟»

مرد که احتمالا پدرش بود همانطور که دستهایش را پشت سرش قفل کرده بود، گفتقبلا بهت گفتم، اگر سرسره رفتی دیگه تاب نمیشه؛اگرم میخوای بری تاب دیگه سرسره نمیشه بری»

با همین صحبت کوتاه، تمام جهانش بهم ریخت. مردد مانده بود سر یک انتخاب سخت. دستش را به سرسره گرفته بود و به تاب نگاهمی‌کرد.

نه می‌توانست از لذت حرکت روی تاب بگذرد، نه هیجان سر خوردن روی سرسره را از دست بدهد.

به زور سه سالش بود.

بعد از اینکه کمی تاب خالی را هل داد و احتمالا خودش را تصور کرد روی آن و از جابجایی هوا، خنکش شد، ترجیح داد سوار هیچ کدامنشود و از محوطه بازی بیرون رفت.

اما تصمیم قاطعش، یک دقیقه طول کشید.

دوباره برگشت، نگاه ریزی به تاب کرد و به سمت ث سرسره رفت.

نمی‌دانم که عقبه این سختگیری چه بود و اجبار در انتخاب، چرا اتفاق افتاد.

اما میدانم که دموکراسی همیشه با  دادن حق انتخاب نیست؛ وضع قوانین اشتباه به اندازه بی‌قانو‌نی، مخرب است.

قانون برای بازی در پارک می‌تواند تایم حضور را تعریف کند؛ می‌تواند منع پرخاشگری و زدن دوستان دیگر باشد؛ می‌تواند همراهی بابچه‌های دیگر باشد؛ نه انتخاب سرسره یا تاب.

مدتی بعد وقتی از پارک بیرون می‌رفت، برگشت و لحظه‌ای به تاب نگاه کرد. شاید به خودش قول داد اگر فردا بیاید، تاب را انتخاب کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز