زمان ما؛ زمان اینا

توی درگاه ایستاده بود؛ انگار منتظر بود. به کیسه‌های خرید من نگاه‌کرد. قبلا سلام کرده بود. با مادرش سلام علیکی داشتم. آرایشگر بود، هفت هشت شب برمی‌گشت. تازگی‌ها این جوجه تازه از تخم درآمده اش، دم درآورده بود. جوانخوبی است اما چند بار در حال تیک زدن با دختری جوان دیدمش. هربار هم برای من […]

توی درگاه ایستاده بود؛ انگار منتظر بود. به کیسه‌های خرید من نگاهکرد. قبلا سلام کرده بود.

با مادرش سلام علیکی داشتم. آرایشگر بود، هفت هشت شب برمی‌گشت. تازگی‌ها این جوجه تازه از تخم درآمده اش، دم درآورده بود. جوانخوبی است اما چند بار در حال تیک زدن با دختری جوان دیدمش. هربار هم برای من چشمکی می‌فرستاد یعنی زیر سبیلی رد کن.

تازه دیپلم گرفته.

خواستم بگویم به مادر سلام برسان که در آسانسور باز شد و دختر یهمسن خودش از آن بیرون آمد.

دختر در حالیکه سعی می‌کرد تعادلش را با آن پاشنه‌های ده سانتیحفظ کند، دستش را به طره‌ی بلند از موهای  آبی اش گرفت و با صدایکشداری گفتسلاااام عزیزززززم»

جوجه‌ی مو سیخ سیخی هم سلام بلندتری به او داد و دستهایش را باز کرد و دختر را در آغوش گرفت.

با خودم گفتم عجب زمانه‌ای شده.

اصلا زمان ما اینطوری نبود. تو راه مدرسه تو خیابان یا توی اتوبوس،نگاهمان با نگاهی گره می‌خورد. همانطور که قلبمان شروع به پمپاژمی‌کرد و قند در دلمان آب می‌شد، اخمهایمان را درهم می‌کردیم وچشم‌هایمان را برمی‌گرداندیم سمت خیابان .

مرحله بعد، طرف میفتاد دنبالمان و با رعایت صد متر فاصله، تعقیبمان می‌کرد.

اگر تا چند وقت جدی می‌شد ماجرا، یک نامه می‌انداخت توی کیفمان با قلب تیر خورده ای که رویش کشیده بود و چند قطره خون که مثلاازش ریخته بود.

روزها و شاید ماهها می‌گذشت و فقط نگاهها بود که گذرا رد می‌کردیم و بعد می‌رسید به دهانی که شرمگین می‌خندید و لبی که آرامگزیده می‌شد از تصور تپیدن قلبی برای تو.

اگر ماجرا آنقدر جدی بود که ادامه پیدا می‌کرد، بعد از چندین ماه شاید می‌رسید به سلام و جواب زیر لبی علیک.

بوسه و نوازش برای هر نوع ارتباطی نبود. تازه آنها که رسماً نامزد می‌شدند، شاید پشت پستویی، پشت در اتاقی، در کوچه خلوتی یا درتاریکی سینمایی، اتفاق می‌افتاد؛ آن هم نه لبی بر لب؛ لبی بر پیشانی یا بر گونه.

بعد از آن هم تا چندین روز با یادآوریش بدنمان گر می‌گرفت و قلبمان به تپش می‌افتاد. انگار چند قدم بالاتر از زمین راه می‌رفتیم.

اما حالا از این رنگ به رنگ شدنها خبری نیست. امروز سلام می‌کنند، همان شب در خانه، پیش همند.

جوجه مو سیخ سیخی که دختر را به داخل هدایت کرده یود، قبل از بسته شدن در دستش را به چانه‌اش کشید و سرش را کج کرد برایم کهیعنی شتر دیدی ندیدی؛ به مامانم لو نده. بعد هم چشمکی زد و در را بست.

سرم که به چپ و راست تکانی دادم و کلید را چرخاندم. وارد خانه که شدم، صدای آهنگ خنده‌شان در هم قاطی شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز