چه می شد اگر …

آقا ایرج، سلام لابد نشستی توی صندلی پشت میز کوچکه و خم شدی توی مانیتور و از دیدن ایمیل من به جای دریافت ایمیل از وکیل و دادگاه، دهانت پشت سبیل بلندت، باز مانده. انتظارش را نداشتی. اما باید بهت می‏گفتم که دیگر منم حالت را درک می‏کنم. هر چند زندگی تو مخفیگاه سی متری […]

آقا ایرج، سلام

لابد نشستی توی صندلی پشت میز کوچکه و خم شدی توی مانیتور و از دیدن ایمیل من به جای دریافت ایمیل از وکیل و دادگاه، دهانت پشت سبیل بلندت، باز مانده. انتظارش را نداشتی. اما باید بهت می‏گفتم که دیگر منم حالت را درک می‏کنم. هر چند زندگی تو مخفیگاه سی متری تو خیلی شاهانه‏تر از جان کندن من تو اتاق ده متریِ مسافرخانه است. باورت می‏شود سی چهل روز است که از توی این اتاق نمور و رنگ ریخته‏ی مسافرخانه جم نخورده‏ام؟ مدام فکر می‏کنم الان در باز می‏شود و می‏ریزند سرم. دیروز خودم را بزور از لابلای زنگهای آینه‏ی بخار گرفته بالای دستشویی نگاه کردم. شدم شبیه مهشید. بی لپ با چشم‏های وق زده. یک تار سفید هم لای موهای سیاهم پیدا کردم.

شبها که از بگو مگوی مسافرها و بلندگوی سبزی فروش و آهن آلاتی خبری نیست، با تمرکزتر بهت فکر می‏کنم. مدام به خودم می‏گویم چی می‏شد اگر منم کمی مادری کردن بلد بودم. آن وقت شاید خوش قول می‏شدم.

از همان وقتی که آن مرد ریش پرفسوری را با حکم جلب کنار در خانه دیدم و تمام کوچه درختی را یک نفس دویدم فهمیدم نمی‏توانم سر قولم بایستم. نه اینکه فکر کنی ازت دلخور هستم، نه. اصلا از اول هم مادری بلد نبودم. مامان جون طوبا اولین نفری بود که فهمیده بود. از همان وقتی که دید سرعروسک موطلایی‏ام را روی بدن سگ سفید پشمالویم چسباندم و سر سگ را روی بدن عروسک. زن بیچاره فکر می‏کرد باید همه مثل خودش آنقدر دلسوز باشند که دلشان نیاید تا پنج سالگی بچه‏شان را از شیر بگیرند. با یک حرکت سوزن نخ شده که همیشه به پر روسری‏اش وصل بود را بیرون کشید و عروسکهایم را درست کرد. مثل همه یقه‏های جر خورده و زانوهای پاره شده‏ات که دور از چشم آقاجون روی همان پله دم در، پشت به پرده می‎نشست و وصله می‏کرد تا تنت به کمربند آقا نخورد.

بعد از رفتن مامان جون طوبا عمه هما، جانشین خوبی برای مادری بود. هیچ کس جرات نداشت ابرویش را برایت بپیچاند. اگر یک بیچاره‏ای تازه وارد و بی‏خبر خط و نشانی برایت می‏کشید آنوقت چادر عمه هما بود که دور کمرش گره می‏خورد و پابرهنه خودش را می‏رساند بالا سر آن بخت برگشته و باید چند نفر می‏آمدند تا از زیر چنگ و دندان و لگد و هزار جور نفرین عمه، نجاتش دهند. فقط زورش به ابرام آقا نمی‏رسید که برای او هم زبان دیگری پیدا ‏کرد. یادت هست که برای ضمانتِ وامت چطوری ازش سند گرفت؟ من خانه‏شان بودم. تا صبح آنقدر مجیز ابرام آقا را گفته بود که کله سحر با لپهای گل انداخته‏ی براق، با سند خانه سلطانیه، دم در بانک بود.

اما مهشید داستانش فرق می‏کرد. نه مثل عمه هما گردن کلفت و زبان بی‏چاک داشت نه مثل مامان طوبا جانی برای سپر کردن خودش. در عوض تا دلتان بخواهد اشک داشت. دو روز پیش که با شال پیچیده دور سر و عینک دودی، یواشکی از تلفن دو خیابان آن ورتر از مسافرخانه بهش زنگ زدم، دوباره گریه کرد. به بختش لعنت فرستاد. از بدشانسی تو گفت و اینکه خدا برای همه خواسته الا تو. آخر سر هم گفت یادم نرود احترام به تو واجب است. لحنش مهربان نبود. اصلا مهشید هر وقت پای تو وسط باشد ، مثل ماده گرگ دندان نشان می‏دهد. اما این را فقط من می‏دانم. اولین بار وقتی فهمیدم که همسایه‏ی عمه هما با مامور آمد دم در. چکت را برگشت زده بود. تو یادت نیست. همان موقعی بود که برای فروش خانه باغ رفته بودی اهواز. مهشید چادرش را توی صورتش گرفته بود و گریه می‏کرد. مرد را به جان بچه‏اش قسم داد که پولش را می‏دهی. وقتی آمدیم داخل چادر را از سر کشید و چند تا درشت، پشت سر مرد حواله کرد که چرا موقعیت تو را درک نمی‏کند. بارهای بعدی را هم که خودت دیدی از پشت پرده اتاق یا از روی خرپشته.

پول خانه باغ را که دادی جای زمین کرشت، مهشید خیال کرد دیگر کسی در خانه را نمیزند. اما وقتی به جای سند محضری یک کاغذ پاره گرفتی، دوباره یک لشکر طلبکار ماند و یک خروار چک برگشتی و خانه‏ی مصادره شده ابرام آقا و دندانهای گرگیِ مهشید.

نگران نباش. مهشید هنوز هم هوایت را دارد. زمین پدریش و همه طلاهایش را داد جای حفظ یک قول که سر عقد به مامان جون طوبا داده بود. که همه جوره هوایت را داشته باشد. حتی دم رفتنِ مامان جون هم قولش را سه قفله کرد که پیرزن با اطمینان قلبی چشمهایش را ببندد.

مهشید می‏خواست این عهد را با من ادامه بدهد. اولش قول ندادم اما وقتی یک گردو کنار گردنش سبز شد، ترسیدم که اگر نباشد، کی هوای تو را داشته باشد. اصلا برای همین بود که قبول کردم به نام من حساب باز کنی. وگرنه من و چه به حساب جاری و گرفتن دسته چک. اما از همان اول که مرد ریش پرفسوری را پشت در خانه دیدم، ترسیدم. وقتی چشمم خورد به چک برگشت خورده و حکم جلب، صورت مهشید آمد جلو روم. اول که امضا را دیدم فکر کردم چک خودت برگشت خورده. اما دقیق‏تر که نگاه کردم، به جای امضای دو دایره‏ای داخلِ همِ تو که زیرش سه خط می‏کشی، امضای خودم را دیدم که به جای حرف g  داخل دایره نوشته بودی j. خراب کردی.

این سی چهل روز توی این اتاق نمور و تاریک فهمیدم که من، مال مادری کردن نیستم.

آقا ایرج، من مامان طوبا و عمه هما و مهشید نیستم. من گلی‏ام، دخترت. تا الان که این ایمیل را می‏خوانی دیگر پلیس پشت در سوئیتت رسیده. می‏دانم روی خوش قولی و رازداری من حساب کرده بودی اما من آدرس سوئیت و شکایت برای جعل چک را دادم به پلیس. پدر عزیزم دیگر وقتش شده تا روی پای خودت بایستی.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز