دردتان به جانم

نمی‏دانم چه چیز در کجای وجودتان زیر و رو شده که آرامشتان رخت بربسته و حاصل عمرتان شده این پنجره‏ی بی‏پرده‏ی رو به خیابان. گفته بودید چه کسی تحمل یک درد اضافه را دارد. همان روز که چشمتان خورد به گیس‏های جوگندمیِ بافته‏ی آن زن در پارک که بی‏غرض از زیر روسری گلدارِ سبزش آویزان […]

نمی‏دانم چه چیز در کجای وجودتان زیر و رو شده که آرامشتان رخت بربسته و حاصل عمرتان شده این پنجره‏ی بی‏پرده‏ی رو به خیابان.

گفته بودید چه کسی تحمل یک درد اضافه را دارد. همان روز که چشمتان خورد به گیس‏های جوگندمیِ بافته‏ی آن زن در پارک که بی‏غرض از زیر روسری گلدارِ سبزش آویزان بود.

حالا می‏فهمم. حالا که شما در تاریکیِ بی‏پایان پیرامونتان، چمباتمه زده‏اید و چای قندپهلو و سیگارِ بهمن‏تان، به نوبت دهانتان را شیرین و تلخ می‏کند.

خاطرتان هست که از “لذت اولین نگاه به یار” برایم تعریف کرده بودید؟ از پنجره‏ی گِردِ کوچک بالای شیروانیِ خانه پدربزرگتان که محبس بچگی‏هایتان بود و اولین میعادگاه تلاقی نگاه‏تان.

همان پنجره که رو به خانهباغِ همسایه بود که دخترکی با زلف‏های بافته‏ی مشکی میان درختانش می‏دوید. اینکه دیدنِ رقص گیس‏هایش روی گلهای دامن پُرچین قرمزش چطور لبخند را روی لبهایتان نشانده بود.

یادتان است که چند روز بی‏آنکه بداند، از سفیدیِ طلوع تا سرخی مغرب، زاغش را چوب زدید. تمام لحظه‏هایی که برای مرغهای زرد و حنایی، دانه‏ها را روی علفهای خیسِ پشت پرچین می‏ریخته و زمانهایی که عطر خیس شب‏بوها و بوته‏های یاس را با آبپاش قرمز کوچکش بیدار می‏کرده، چشمتان را از روی چشمهای مژه بلند مشکی‏اش برنمی‏داشتید.

چقدر طول کشید تا سرانجام نگاهتان در هم گره خورد. یادتان است؟ برایم گفته بودید وقتی می‏خندید، لبهای تَر و سرخش کنار می‏رفتند و دندانهای برنجی کوچکش، چه طور گرمیِ شرم را به گونه‏های بی‏رنگتان روانه می‏کرد.

حالا بعد از گذر پنجاه بهار و پاییز از عمرتان، یادآوری آن روزها خون را به صورت من می‏دواند؛ چه برسد به شما. حالا که بار خاطراتِ سنگین روی دوشتان را زمین گذاشته‏اید. حالا که “فراموشی” همدم شیرین لحظه‏هایتان شده. حالا که مأمن تنهایی‏تان، شده این صندلی لهستانیِ پشت پنجره‏ی رو به خیابان. حالا که نه ازگلهای یاس و شب‏بوی باغ همسایه خبری هست و نه از مرغ‏های دون‏خواه. نه از گونه‏های گل انداخته و دامن چین‏دار.

اما دردتان به جانم من تحمل درد بیشتر را دارم. حالا که کبوتر خیال‏تان از پشت پنجره پر می‏کشد و از خیابان می‏گذرد و می‏رسد به پارک محله. کنار نیمکت، زیر پای همان زن گیس بلند جوگندمی که برای کبوترهای پارک دانه می‏ریزد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز