در سوگ او

شاید گناه از من بود. از من که طاقت درد تو را نداشتم. از دل من که می‏خواست لمس کند عمق درد جانکاهی را که نمی‏دانستم تا کجای وجودت، ریشه دارد. تو اما انتظار امید داشتی. از من. چه انتظار بیهوده‏ای. من دیگر به راههای جدید مایل نبودم. به دنبال رنگ‏ها و بوهای تازه در […]

شاید گناه از من بود.
از من که طاقت درد تو را نداشتم.
از دل من که می‏خواست لمس کند عمق درد جانکاهی را که نمی‏دانستم تا کجای وجودت، ریشه دارد.
تو اما انتظار امید داشتی. از من. چه انتظار بیهوده‏ای. من دیگر به راههای جدید مایل نبودم. به دنبال رنگ‏ها و بوهای تازه در جاهای نرفته، نمی‏گشتم. من همان عطر تلخ قدیمی و گرم تو را می‏پرستیدم. همان طعم شیرینِ بوسه‏های کوتاه و خشک تو را آرزو داشتم. من سرگشته لبخندِ نیم‏بند و همیشگیِ تو بودم.
حتما گناه از من بود. از من که طاقت دوری نداشتم اما رهایت کردم. رها و سبک مثل پرواز حریرِ گلداری که در آغوشِ نسیم، در پهنه آسمان می‏رقصد. از میان دستانم آزاد شدی.
حالا من مانده‏ام و حیرانی. حیران از تکرار ابدیِ نام تو. حیران از شنیدنِ دوباره‏ی آوای کلامت.
حیرانم تا ابد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز