داستانکی با جریان سیال ذهن

پایم را چسبانده بودم به ساک چهارخانه قهوه‌ایِ زیر صندلی و با پشت پا قاب عکس امیر را لمس می‌کردم. بدون امیر دیوارهای این شهر نفسم را بند می‌آوردند. صدای تلق  تولوقِ قطار که با تکانهای ریتمیکش، هماهنگ شد، ساختمانها و بعد درختها و تیرهای چراغ برق با سرعت بیشتری به عقب پرتاب می‌شدند. پنج […]

پایم را چسبانده بودم به ساک چهارخانه قهوه‌ایِ زیر صندلی و با پشت پا قاب عکس امیر را لمس می‌کردم. بدون امیر دیوارهای این شهر نفسم را بند می‌آوردند. صدای تلق  تولوقِ قطار که با تکانهای ریتمیکش، هماهنگ شد، ساختمانها و بعد درختها و تیرهای چراغ برق با سرعت بیشتری به عقب پرتاب می‌شدند. پنج سالم بود. روی نیمکتِ تاب دراز کشیدم و به ابر کوچکی که از پشت شاخه‌های کاج عقب و جلو می­رفت نگاه می‌کردم. باد بوی کاج می‌داد. موهای مشکی و لَختم روی صورتم پخش می‌شدند و کنار می‌رفتند.

امیر بوی خاک نم خورده می‌داد. توی بازار سرپوشیده سر تیمچه با دوچرخه ایستاده بود:«دانشجویین؟»

«اره. عکاسی»

«خودت مثل قاب عکسهای قدیمی هستی»

مگسی از روی لیوان پلاستیکی چای بلند شد و روی قندان کوچک استیل نشست . دستهایش را به هم مالاند.

مامان گفته بود حرف سه تار را نزنم. دوستم خریده بود. باباش سه تار را گذاشته بود توی بوفه‌ی پذیرایی و درش را قفل کرده بود.

بابا گفته بود شاگرد گلاب فروشی پول نداره. مامان گفته بود راه دوره. من عاشق بوی خاک و گلاب بودم.

مگس داخل کوپه دور می‌زد. روی مبل نشست و بعد روی پرده خاکستری نشست. مامان گفت ده سال یک عمره. به این راحتی نباید تمام شود. دختر همسایه که عاشق سنجاقک و پروانه بود، بعد از ده سال طلاق گرفت.

روی تاب هر بار که عقب و جلو می‌رفتم، بوی انجیر و انگور لای موهایم می‌پیچید. مامان گفت از اینجا بری دیگه باغ نداری. من دلم برای تاب تنگ می‌شد.

سرفه‌های امیر که زیاد شد دکتر گفت گرد گلها، عفونت سینه‌ش را تحریک می‌کند. امیر گفته بود عاشق این خاکه. جای دیگری ریشه ندارد.

ابرها، لقمه لقمه توی آسمان پخش شده بودند. مگس پشت شیشه وز وز می‌کرد و دستها و گاهی پاهایش را به هم می‌مالید. مامان گفت آسمان همه جا یک رنگه. آسمان اهواز هم آبی بود. مرد چوپان که انگار چوب بلندی را از سرشانه‌ی لباسش رد کرده بود گفت از پشت آن کوه تا پیش آن کوههای به هم چسبیده، شکل علفها با هم فرق داره اما آسمان یک رنگه.

مگس روی شصت دستم نشست. قلقلکم آمد. مامان با پیراهن گل گلی و چین دار ظرف می‌شست. گفتم چرا اونایی که عاشقند به هم نمی‌رسند. گفت بزرگ بشی می‌فهمی. بزرگ که شدم فکر کردم حتما دختر همسایه عاشق نبود.

مگس از روی دستم پرید روی شیشه. دو تا بودند. یکی روی درز لاستیکی شیشه نشسته بود و یکی به شیشه چسبیده بود. پنجره قطار را باز کردم. مگس‌ها یکی یکی به دنبال هم پریدند بیرون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز