راز کشو

همانطور با پیژامه نشسته بود روی صندلی و به سمت در چرخیده بود. بازوهای لخت و ورزیده‌اش زیر زیرپوش سیاهش منقبض شده بودند.  برگه‌ی چکِی که گوشه بالایش کنده شده بود را با دو انگشت گرفته بود به سمتم :«این چیه؟» صدای کوبیدن به در توی سرم می‌پیچید و قلبم ضربان گرفت. به خودم لعنت […]

همانطور با پیژامه نشسته بود روی صندلی و به سمت در چرخیده بود. بازوهای لخت و ورزیده‌اش زیر زیرپوش سیاهش منقبض شده بودند.  برگه‌ی چکِی که گوشه بالایش کنده شده بود را با دو انگشت گرفته بود به سمتم :«این چیه؟»

صدای کوبیدن به در توی سرم می‌پیچید و قلبم ضربان گرفت. به خودم لعنت فرستادم که چرا لاشه چک را پاره نکرده بودم. باید دو دستی می‌کوبیدم توی سرم که چرا به جای نشستن جلوی آینه و کرم و سایه مالیدن، خودم مدارک ماشین را بهش  ندادم؛ اما به جایش پیراهن بلندم را بالا گرفتم و رفتم نزدیک‌تر:«چیز مهمی نیست. تو چرا هنوز آماده نشدی؟ دیر میشه‌ها الانه که مامان زنگ بزنه»

گلهای قالی را زیر پایش له کرد و ایستاد.«تو دسته چک داری؟»

بابا گفته بود دیگر بزرگ شدم و امضایم اعتبار دارد. یک دسته چک ده برگی مشکلی درست نمی‌کند.

«نه بابا مال موقعیه که تو شرکت بابا بودم. پاشو الان مهمونا میرسنا»

نگاه سرسری به چک کرد وگفت:«تاریخش مالِ سه سال پیشه تو که شش ساله اومدی بیرون»

خدا خدا کردم که داغی و سرخی صورتم زیر حجم کرم پودر مشخص نباشد. بابا گفته بود این آخریه و فقط وجه الضمانه. دستم را بردم جلو تا چک را بگیرم«مجید جان حالا وقت این حرفها نیست بعدا مفصل بهت میگم. الان مامانم استرس خواستگارا رو داره. بریم بعدا…..»

دستش را بالاتر از قد من برده بود. پرید توی حرفم« حسن منصوری کیه؟»

دوباره صدای کوبیده شدن در توی سرم پیچید. بابا گفته بود مشکلی پیش نمیاد منصوری فقط ضمانت میخواد. اما او آمده بود تا پشت در.

«سارا مثل مترسک واینسا و نگام کن. میگم منصوری کیه؟ واسه چی تو بهش هشتاد میلیون چک دادی؟»

نباید دوباره پای بابا وسط کشیده می‌شد. امشب نه. امشب که قرار بود بعد از مدتها مامان شاد باشه.

صدای زنگ موبایلم از اتاق خواب آمد. حتما مامان بود.

«عزیزم مربوط به شرکته. میگم برات دیگه. قول میدم. الان مامان ….»

«میگم این مرتیکه کیه که چکتو برگشت زده بوده؟»

چک با مُهر قرمزِ «برگشت شد» توی دستش می‌لرزید.

«بسه. صداتو نبر بالا واسه من. مشتریِ شرکت بود. چکِ ضمانت بود. همون شش سال پیش داده بودم اما سه سال پیش تاریخ زده براش.»

دستش افتاد کنار بدنش.

«مجید جان این دیگه تموم شده رفته. الکی امشبو خراب نکنیم. کت و شلوارِ سورمه‌ای رو گذاشتم روی تخت. پیرَن کِرِمه هم اتو کردم برات.»

چک را گرفتم و انداختم توی کشوی میز تحریر و قفلش کردم. برگشتم به سمت در و گفتم:«پاشو عزیزم. دیر میشه»

«پولشو چطوری دادی؟»

کلید مشکی کوچک به دستهای عرق کرده‌ام چسبیده بود.:«من ندادم»

«وقتی چکِ برگشتی دستته یعنی پولشو دادی یا …»

«بابا داد»

«اِ بابات داد؟ از کی تا حالا بابات هشتاد تومن داره که ما خبر نداریم؟»

منصوری عکسِ چک و حکم جلب را که برام فرستاده بود، گفته بود جریمه‌ی سه سال را هم می‌گیرد و پدرِ بابام را هم درمی‌آورد.

موهای صاف و بلندم را جمع کردم پشت سرم و نفسم را هل دادم روی موهای سینه­اش. گفتم:«برای دخترش داره»

وقتی دروغ می‌گفتم زیر پلکم می‌لرزید. مجید می‌دانست. حالا هم لرزیده بود. وقتی آن روز نُه صبح منصوری با یک درجه‌دار و یک مامور زن در خانه را زده بود، چپیده بودم توی اتاق و به بابا زنگ زده بودم. چند ماه قبلش گفته بود حلش کرده و منصوری با من کاری ندارد. اما آن روز تلفنش را جواب نداد. وقتی منصوری آمده بود پشت در واحد و می‌کوبید به در، نشسته بودم توی کمدِ اتاق خواب و جلوی دهانم را گرفته بودم که صدای هقم بلند نشود. تمام مدت به مجید فکر کرده بودم که اگر بفهمد چه قشقرقی به پا می‌شود.

«نه من خرم نه تو منو احمق فرض کن. بابات اگه دخترش براش مهم بود چک دخترش دست هر ننه قمری نبود. میگم این چکو چطوری پاس کردی؟»

« تا حالا میگفتی منصوری کیه حالا میگی پول از کجا. چته مجید دنبال چی می‌گردی؟»

«میخوام بدونم زنم داره چه غلطی میکنه که میتونه هشتاد تومان چک پاس کنه»

«مواظب حرف زدنت باش»

«نیستم. تو اگه پول داری چرا من دربدر پنجاه تومنم و باید ماشینو بفروشم تا بتونم اون سهام کوفتی را به حدنصابِ هیئت مدیره برسونم»

«کی ازت خواسته خودتو بندازی تو این هچل. من از اولشم راضی نبودم.»

«هوا برت نداره. اگه تو رو قاطیه این بازی کردم به خاطر بیشتر شدن شانسمون بود وگرنه من مثل اون بابات نیستم که پای زنمو بکشونم توی کارای مردونه»

«حرف دهنتو بفهم مجید وگرنه داغ میزارم رو دلت»

«نفهمم چی میکنی؟ میره خونه بابات؟ نترس با داغ نبودنت نمی‌سوزم. خوش اومدی.»

وقتی داد میزد خال پهنِ قهوه‌ای روی سینه‌اش، تیره‌تر می‌شد. دلم می‌خواست دو سه تا تار مویی که از وسط خال درآمده بود را بکَنم تا چند لحظه صدایش خفه شود.

«معلومه که میرم»

«راه بازه. هِری. اما قبلش میگی از کجا پول اوردی»

سه ماه بود که با بابا حرف نزده بودم. دو ساعت بعد از رفتن منصوری زنگ زده بود. جواب نداده بودم. بهانه آورده بود که گوشیش را جا گذاشته و تازه فهمیده که منصوری آمده در خانه. دیگر حوصله‌ی دروغهایش را نداشتم. این چند سال هم الکی صبر کرده بودم.

صدای تلفن بلند شد. لباسم را جمع کردم که برم توی پذیرایی. مجید با یک حرکت جلوی در ایستاد و کف دستش را کوبید روی گلهای صورتی کاغذ دیواری و سد راهم ایستاد:« اول جواب منو میدی؟»

«هه. برو بابا . چرا باید بایستم و به تو جواب بدم برو اونور»

«سارا منو دیوونه نکن. میدونی که بد میبینی»

آنقدر صورتش بهم نزدیک بود که چپ و راست شدنِ ته‌ریشش را توی روزنه‌های گشاد شده صورتش می‌دیدم.

صدای مامان تو خونه پیچید:«سارا اومدی؟ بابا الان میرسن. گوشیتو چرا جواب نمیدی؟»

« مجید بذار برم. تو اگه نمیخوای بیای …»

گردنم را گرفت و کوبیدم به کمد. کلید توی کمرم فرو رفت.«من که نمیام اما تو هم حق نداری بری تا نگفتی چه غلطی کردی؟»

«میخوای بدونی؟ غلط بزرگی کردم.»

صورتم سوخت. چند لحظه گوشم سوت کشید.«زنیکه کثافت میکشمت»

یقه‌ام را گرفت و با دو دست از هم باز کرد. صدای جر خوردن پارچه و کوبیدن دکمه‌های طلایی به در کمد لای فحش‌هایی که با داد توی صورتم تف می‌کرد، گم شد.

همه نیرویم را جمع کردم و داد زدم:«سهاممو فروختم»

دستهایش از دور یقه‌ی پاره، شل شدند. دو قدم رفت عقب. گیج میزد. به جای نشستن روی صندلی از پشت خورد به کتابخونه و سر خورد روی زمین.

صدای تلفن بلند شد. کمرم را روی کلید سُر دادم و نشستم روی زمین.

صدای مامان در خانه پیچید:«سارا کجایی. اینا پشت درن»

دکمه‌های طلایی را از پشت پرده اشک، برق می‌زدند، جمع کردم و بلند شدم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز