نقطه؛ سرخط

بالاخره آخر هر جمله خبری باید نقطه گذاشت و رفت سرخط. حالا اینکه در حین خواندن یا تمام شدن چه بلایی بر سر لحظه‌ها و فرصتهای زندگی‌ات می‌آید، به خودت مربوط است. آنکه خبری را می‌سازد، نه تو برایش مهمی و نه حتی آنهایی که درون آن خبر قرار دارند. می‌سازد و نقطه می‌گذارد و […]

بالاخره آخر هر جمله خبری باید نقطه گذاشت و رفت سرخط. حالا اینکه در حین خواندن یا تمام شدن چه بلایی بر سر لحظه‌ها و فرصتهای زندگی‌ات می‌آید، به خودت مربوط است. آنکه خبری را می‌سازد، نه تو برایش مهمی و نه حتی آنهایی که درون آن خبر قرار دارند. می‌سازد و نقطه می‌گذارد و می‌رود سراغ بعدی.

شاید تقصیر همین نقطه باشد. نقطه‌ها بی‌رحم و گاهی سرکش‌اند. وقتی می‌آیند و می‌نشینند کنار جمله، دیگر نمی‌توان از پس‌شان برآمد. آنقدر خونسرد و مطمئن کارشان را می‌کنند که انگار یک پیرمرد، آرام بنشید روی صندلی راک و از زیر سبیلهای بلند و سفیدش، پکهای عمیق به پیپش بزند. زیر صدای آرام ترق و تروق هیزمهای توی شومینه به حرکت آرام دانه‌های برف خیره شود.

آن وقت تو مجبوری پایان جمله را بپذیری. می‌توانی بروی سرخط یا آن را ادامه دهی اما هیچ وقت نمی‌توانی برگردی به عقب. هیچ تکراری وجود ندارد.

حتی اگر جمله‌ها را هم خودت بنویسی، از یک جایی به بعد میبینی با حجم سفیدی باقیمانده روبرو می‌شوی. سیاهی‌ها را پشت سر گذاشتی. دوباره مجبوری سفیدها را سیاه کنی و از روی نقطه‌ها بگذری. از یک جایی به بعد شاید بی‌خیال توجه به آنها شوی. کنترلشان نمی‌کنی اما نمی‌‌توانی حذفشان کنی. آنها همه جا هستند. مقتدر و پشت سر هم می‌آیند. چه یکی باشد چه چند هزار تا، فرقی ندارد. لشکری می‌شوند که برای طغیان و شکستن مهر سکوت تو سرازیر می‌شوند.

و یک وقت به خودت می‌آیی و می‌بینی رمقی نمانده و تو دوباره رسیدی به همان نقطه. بعد، نقطه؛ سرخط.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز