دسته‌بندی نشده

زمان ما؛ زمان اینا

توی درگاه ایستاده بود؛ انگار منتظر بود. به کیسه‌های خرید من نگاه‌کرد. قبلا سلام کرده بود. با مادرش سلام علیکی داشتم. آرایشگر بود، هفت هشت شب برمی‌گشت. تازگی‌ها این جوجه تازه از تخم درآمده اش، دم درآورده بود. جوانخوبی است اما چند بار در حال تیک زدن با دختری جوان دیدمش. هربار هم برای من […]

چسبندگی عقاید

تا به حال سعی کرده‌اید کارهایی را که برایتان عادت شده، با شکل متفاوت انجام دهید؟ مثلا با دست مخالف غذا بخورید یا مسواک بزنید یا اینکه مسیر همیشگی پیاده‌روی ‌تان را تغییر دهید یا حتی استفاده از یک کلمه‌ای که در طول روز بسیار به کار می‌برید را کم و یا حذف کنید؟ من […]

چین‌های روح را بیشتر کنیم

  از یک جایی به بعد آدمها برایت ملموس‌تر و شفاف‌تر می‌شوند. آن وقت است که تارهای نامرئی رفاقت بینشان تنیده می‌شود و آنها از آقا و خانم فلانی به فلانی جان و عزیزجان و از شما به تو تبدیل می‌شوند. درون انسانها مثل پیاز لایه لایه است و با هر قدم که به سویشان […]

میثاقی دیگر

امروز می‌تواند روز خوبی برای تفکر باشد البته مثل تمام روزهای دیگر؛ اما امروز روز متفاوت تری است. روز تصمیم بزرگ ابراهیم. از همان بچگی هم این روز برایم بخصوص بود. تصمیم ابراهیم و اینکه در چه مقامی قرار داشت که چاقو را بر گردن عزیزترین کس خودقرار داد برایم بسیار تکان دهنده است. آن […]

چراغی بیفروزیم

می‌دانید بعضی رفتارها، علایق و یا تنفرها ریشه در گذشته و یک اتفاق دارند. وقتی که ما بچه بودیم، رفتن به کلاس زبان انگلیسی خیلی مد نبود. به همین دلیل من زبان را در مدرسه یاد گرفتم. اولین جلسه‌ای که زبان داشتیم، غایب بودم و چون هیچ زمینه‌ای از دانستن یک زبان دیگر نداشتم و […]

قصه‌ها

مردی را می‌شناختم که جزء چند مرد قدرتمند و ثروتمند ایران بود. یک کارخانه‌دار متمول که هزاران کارگر و کارمند و خانواده از قِبَلِ او و خدماتش نان می‌خوردند. او یک مرد خوش‌تیپ، پولدار، سالم، خوش‌پوش، خوش‌اندام و خوش‌صحبت بود اما خوشحال نه. وقتی خسته و داغون از شرکت برمی‌گشت خانه و انتظار داشت وارد […]

سکوت؛ بهترین تسکین

گاهی آنقدر رنجیده می‌شوی که فقط سکوت، آرامت می‌کند. آنقدر در گرداب سختی و فشار فرو می‌روی که درد را حس نمی‌کنی. مثل کسی که آنقدر کتک خورده که دیگر شدت ضربات را حس نمی‌کند. در خود فرو رفته و غمگین است. یعنی از یک جایی به بعد دیگر بی‌حس میشوی اما در یک غربتی […]

لحظه‌های ریخته در چاه

امروز وسایل شرکت را جمع کردیم. قرار است به دفتری کوچکتر نقل مکان کنیم. وقتی سیزده سال پیش در این شرکت مشغول به کار شدم، چندین پروژه داشتیم و در یک دفتر صد و پنجاه متری با چندین مهندسمشغول بودیم. سال هشتاد و هشت شدیم عامل چهارم و کار دستگاههای نظارت در هشت استان را […]

یادداشتی بر فصل اول سریال شهرزاد

مرد بودن گاهی معنای غریبی دارد. گاهی مردی که در تمام عمر خود با غرور و خودبینی زیسته است، با یک تلنگرکوچک چنان فرو می‌ریزد که تمام دیوارهای سیاه و خوفناک اطراف قبلش خرد می‌شود و از بین می‌رود و او تازه در می‌یابد زندگی می‌توانست چقدر زیبا باشد. با خوشیهای کوچکی مانند شنیدن صدای […]

تغییر دنیا

همیشه گوشه لبش لبخند بود. از جون مرغ تا شیر آدمیزاد توی کیفشپیدا می‌شد. عاشق شکلات بود و معتقد بود چاقها مهربانند. قهوه‌اش را با شیر و شکلات می‌خورد. وقتی می‌خندید، گونه‌اش چال می‌افتاد و فضای پیرامونش سرشار از انرژی می‌شد. من عاشق زمانهایی بودم که نون خامه‌ای می‌خورد. یک نون کامل را می‌گذاشت تو […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز