محفل دل

بوی ریحان

هر آدمی یک عطر و بویی دارد؛ یک بو مختص خودش. بارها پیش آمده است که دیگران حین صحبت در مورد کسی ، از بوی او صحبت کرده‌اند. این عطر و بو ممکن است بواسطه شغل خاص شخص باشد یا از طریق رایحه خوشی که همیشه استفاده می‌کند یا بخاطر ماندن در یکجای بدون تهویه. […]

عطر خاطره

هیچ چیز بی‌رحم‌تر و لطیف‌تر از بوها، آدم را پرت نمی‌کند در خاطرات. بوها گاهی عطر می‌شوند و مثل پیچک دورت می‌پیچند و بالا می‌روند و بعد تو بر شاخه نازکشان سوار می‌شوی و نسیم خنکی در قلبتمیوزد و لبخند بر لبت می‌نشیند مثل بوی بنزین مانده که تو را می‌برد به روزگاری دور در […]

او یک زن بود

گاهی کسی می‌تواند ایده‌ای را در ذهن انسان شکل بدهد؛ مخصوصا اگر آکنده از مهر مادر باشد. دلنوشته زیر را با الهام از ایده دوست عزیزم نوشتم که می‌خواست از مهر مادرش تقدیر کند. هرچند با هیچ کلمه‌ای نمی‌توان ذره‌ای از عمق محبت مادر نشان داد اما با این نوشته شاید بتوان بوسه کوچکی بر […]

مرا به خاطر بیاور

سالهای بعد وقتی سبیلهایت به اندازه‌ای شد که با دیدن خود جلوی آینه احساسبزرگی می‌کنی؛ وقتی کار مورد علاقه‌ات را شروع کردی؛ وقتی روزی لحظه‌ای با دیدن طره مویی یا بوییدن رد عطری یا شنیدن طنین صدای آشنایی، دلت لرزید؛ وقتی سرانجام با خود خودت روبرو میشوی؛ مرا بخاطر بیاور. مرا که از نوشتن بی‌وقفه […]

نامه به مردی غمگین

درد بزرگ برای مردان بزرگ است . وقتی در راه عشق و عرفان قدم بر می داری، خودت را آماده می کنی برای هر خار مغیلانی و با خودت تکرار و تمرین می کنی که تمام کرشمه های یار را به دیده منت بپذیری . اما بعضی از کرشمه های یار چنان غافلگیرت می کنن […]

صداهای مهجور

موقع خواندن این متن از جناب ادهمی، همه آن صداها در دورترین نقطه‌های ذهنم شنیده می‌شد. از نقطه‌ای که فراموشش کرده بودم. شاید انتخاب کردم که چه صداهایی را به خاطر بسپرم. صداهایی که به نظر ماندگارترند و یا ارزشمندتر. انگار ذهنم یک نگهبان گذاشته سر یک دو راهی و بعضی صداها را میفرستد توی […]

دیر آمدی

دیر آمدی، آنقدر دیر که دیگر چیزی از من نمانده تمام اندوه نبودنت را بلعیده‌ام خالی شدم،خاموش و تهی دیگر رمقی نمانده اما هنوز حاتمم، توانی هست برای بخشیدن؛ با انکه هزار شب بی خوابی از تو طلب دارم!

جای قدمهایت

چه  تفاوتی دارد زیر باران قدم بزنی و با چشمان جمع شده به دانه‌هایش که مثل ریسمانهای بلند از آسمان فرو می‌ریزند، خیره شوی یا روی برف پا بگذاری و با هر قدم پایت تا ساق در میان آن فرو رود و صدای قرچ قرچش گوشت  را نوازش کند یا با پاهای برهنه روی چمن […]

مالکیت سرزمین قلب

هر چه قدر هم آدمهای متفاوتی اطرافتان باشد، باز هم هیچ کس جایدیگری را نمیگیرد. اینکه پدر درونگرای جدیت، بعد از صرف غذایی که تو پختی، سرش را کج کند وچشمش را ببندد که یعنی عالی بود، یک طرف اینکه پسرت بعد از خوردن یک غذای من درآوردی که آخر سر با پنیر تزئینش کردی، […]

غروب ارغوانی

سرخ و ارغوانی غروب بود و اردک ‌ها لمیده بودند بر لبه دریاچه، انگشت‌هامان پیچیده در هم، عرق کرده و تبدار؛ تشنه بوسه‌ات بودم. گفتی:« در تنها چیزی که میان ما نیست و میان ما هست، فاصله است.» گفتم:« تردید کن. هرچه قدر که می‌شود؛ تا هر وقت که می‌توانی» موهایت با نسیم همراه شد. […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز