برشی از یک زندگی

راز کشو

همانطور با پیژامه نشسته بود روی صندلی و به سمت در چرخیده بود. بازوهای لخت و ورزیده‌اش زیر زیرپوش سیاهش منقبض شده بودند.  برگه‌ی چکِی که گوشه بالایش کنده شده بود را با دو انگشت گرفته بود به سمتم :«این چیه؟» صدای کوبیدن به در توی سرم می‌پیچید و قلبم ضربان گرفت. به خودم لعنت […]

داستانکی با جریان سیال ذهن

پایم را چسبانده بودم به ساک چهارخانه قهوه‌ایِ زیر صندلی و با پشت پا قاب عکس امیر را لمس می‌کردم. بدون امیر دیوارهای این شهر نفسم را بند می‌آوردند. صدای تلق  تولوقِ قطار که با تکانهای ریتمیکش، هماهنگ شد، ساختمانها و بعد درختها و تیرهای چراغ برق با سرعت بیشتری به عقب پرتاب می‌شدند. پنج […]

چه می شد اگر …

آقا ایرج، سلام لابد نشستی توی صندلی پشت میز کوچکه و خم شدی توی مانیتور و از دیدن ایمیل من به جای دریافت ایمیل از وکیل و دادگاه، دهانت پشت سبیل بلندت، باز مانده. انتظارش را نداشتی. اما باید بهت می‏گفتم که دیگر منم حالت را درک می‏کنم. هر چند زندگی تو مخفیگاه سی متری […]

زندگی پشت سوراخ کلید

«ببر صدای اون توله سگو» نوزادی قنداق پیچ شده روی تشکچه سبز گلدار همراه با گریه‏ای کر کننده دست‏هایش را تکان می‏داد. دست برهنه و ظریفی با پارچه‏ای سفید و خیس دراز شد و با صدای زنگوله‏ای النگوهای باریکش دور بچه حلقه شد. کودک در آغوش زن هنوز گریه می‏کرد. صدای گریه با ملچ ملوچ […]

من و زندگی

از همان بچگی اهل رقص نبودم. اصولا اهل هیچ قر و فر زنانه‌ای. حتیلاک زدن را هم دوست نداشتم. اصلا هم ربطی نداشت به آن روزی که رویناخن‌های کوچکم لاک قرمز زدم و مرد اشنایی گفت رنگ قرمز روی دستسیاه ومن  همان لحظه همه‌ی لاکها را با ناخن کندم. هیچ وقت حسرت نداشتن این دخترانگی […]

شروعی تازه

وقتی که داستانم چاپ شد، یک حس عجیبی داشتم. با خودم گفتمبالاخره شروع کردی سوده. بالاخره آن گمشده‌ای که توی زندگیت بود،پیدا شد و حالا میدانی باید چکار کنی. اگر بگویم یک قدم بالاتر از زمین بودم دروغ گفتم، نیم قدم بالاتر بودم. خودم می‌دانستم که داستانم حرفه‌ای نیست و صیقل نخورده است. اما همان […]

نام یا مسیری برای زندگی

من اطمینان دارم اسم‌ها بسیار بسیار در زندگی انسان موثرند. تا جایی که ممکن است حتی راه زندگی را تغییر دهد. بچه که بودم، اسمم را دوست نداشتم. شاید چون در میان اطرافیان، دوستان و حتی تمام شهرک هفت تپه که در آن زندگی می‌کردیم،کسی به این نام نبود. زمانی هم که مدرسه رفتم و […]

لبخند بی او

تا چندی قبل اگر از من میپرسیدند، تا حالا آزارت به مورچه رسیده، بااطمینان می‌گفتم نه. من اصلا دل ندارم برای اذیت کردن؛ چه برسد به کشتن کسی یا چیزی. اما چند وقت پیش تمام باور و اعتقادم به خودم، مثل عطر گلی که خشک شده، پرید. چند روزی بود که دردش امانم را بریده […]

زنی دراسارت خویش

«دوست دارم» فیلمش بود وگرنه دوست داشتن و آزار با هم جور در نمی آمدند. رفته بود بیرون. مچاله شده بودم بین تخت و دیوار و زانوهایم را بغل کرده بودم. بینی‌ام را بالا کشیدم و پیشانی را روی زانوهام گذاشتم. همیشه همینجور بود. گیر می‌داد و از کجا بودی و چکار کردی شروع می‌کرد […]

حفظ حریم خصوصی

توی تاکسی نشسته بودم. خسته از یک روز شلوغ کاری، سرم را به شیشه تکیه داده بودم و به ماشینهای قفل شده به هم در اتوبان همتنگاه می‌کردم. صدای هایده با بوق ماشینها قاطی شده بود و لابلایش صدای دستفروشهایی که بین ماشینها می‌پلکیدند، می‌آمد. صدای زنگ موبایل آمد. دختریکه کنارم نشسته بود، کوله‌ی گل‌گلیش […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز