برشی از یک زندگی

شروعی تازه

وقتی که داستانم چاپ شد، یک حس عجیبی داشتم. با خودم گفتمبالاخره شروع کردی سوده. بالاخره آن گمشده‌ای که توی زندگیت بود،پیدا شد و حالا میدانی باید چکار کنی. اگر بگویم یک قدم بالاتر از زمین بودم دروغ گفتم، نیم قدم بالاتر بودم. خودم می‌دانستم که داستانم حرفه‌ای نیست و صیقل نخورده است. اما همان […]

نام یا مسیری برای زندگی

من اطمینان دارم اسم‌ها بسیار بسیار در زندگی انسان موثرند. تا جایی که ممکن است حتی راه زندگی را تغییر دهد. بچه که بودم، اسمم را دوست نداشتم. شاید چون در میان اطرافیان، دوستان و حتی تمام شهرک هفت تپه که در آن زندگی می‌کردیم،کسی به این نام نبود. زمانی هم که مدرسه رفتم و […]

لبخند بی او

تا چندی قبل اگر از من میپرسیدند، تا حالا آزارت به مورچه رسیده، بااطمینان می‌گفتم نه. من اصلا دل ندارم برای اذیت کردن؛ چه برسد به کشتن کسی یا چیزی. اما چند وقت پیش تمام باور و اعتقادم به خودم، مثل عطر گلی که خشک شده، پرید. چند روزی بود که دردش امانم را بریده […]

زنی دراسارت خویش

«دوست دارم» فیلمش بود وگرنه دوست داشتن و آزار با هم جور در نمی آمدند. رفته بود بیرون. مچاله شده بودم بین تخت و دیوار و زانوهایم را بغل کرده بودم. بینی‌ام را بالا کشیدم و پیشانی را روی زانوهام گذاشتم. همیشه همینجور بود. گیر می‌داد و از کجا بودی و چکار کردی شروع می‌کرد […]

حفظ حریم خصوصی

توی تاکسی نشسته بودم. خسته از یک روز شلوغ کاری، سرم را به شیشه تکیه داده بودم و به ماشینهای قفل شده به هم در اتوبان همتنگاه می‌کردم. صدای هایده با بوق ماشینها قاطی شده بود و لابلایش صدای دستفروشهایی که بین ماشینها می‌پلکیدند، می‌آمد. صدای زنگ موبایل آمد. دختریکه کنارم نشسته بود، کوله‌ی گل‌گلیش […]

پرسشهایی برای زندگی

مارسل پروست در نوجوانی و جوانی در قالب بازی به پرسش‌هایی پاسخ داد که این بازی را جاودانه کرد. سوالاتی مانند:«ارزشمندترین خصوصیت دوستانتان چیست؟ و یا سرگرمی محبوبتان چیست؟ و پرسشهایی از این قبیل.» این پرسشنامه که به شکل سرگرمی و یادگاری در سال ١٨٨۶ توسط پروست در دفتر خاطرات دوستش انجام شد سالها بعد […]

آسانسور

سوار آسانسور که شدم، بوی عرق تن مانده از پشت ماسک به صورتم زدو با طعم پنبه لوله‌ای دندانپزشکی در گلویم نشست. دکمه پارکینگ را زدم و سرم را بالا گرفتم تا عق نزنم. آهنگ لاوستوری پخش شد. صدای ظریف ضبط شده گفت:«طبقه هفتم»آسانسور ایستاد و مردی با سر و صورت خیس از عرق وارد […]

داستان پیاز

پیاز قرمز  را برداشت و چاقو را نزدیک برد تا سرش را ببرد که گفتم:« اول یه آب بهش بزن تا خاکش بره» نگاهی به من کرد؛ چشم ازش دزدیدم و به نوشتنم ادامه دادم. پیاز را گرفت سمتم و گفت:« پاشو خودت درست کن ، الان میگی پیاز رو درست خرد نکردی نمک کم […]

کاپشن قرمز

به چند اسکناس مچاله در دستش نگاهی کرد؛ چادر قرمز شده‌اش راجمع کرد و نشست روی بلوک جلوی کارگاه. همه جا سوت و کور بود؛ انگار نه انگار  تا همین هفته پیش جلوی کارگاه چه بلوایی بود. زنها برای گرفتن کیسه‌های بزرگتر عروسکها وپولیش‌هایی که باید در شکم آنها می‌کردند،گیس هم را می‌کشیدند. وقتی تقسیم […]

بادبادک‌های خاطره

بچه که بودیم، یکی از مهم ترین تفریحاتمان درست کردن بادبادک بود. چنان متعصبانه و جدی به ساختن آن می‌پرداختیم که انگارهویتمان بود. تابستان که می شد چسب و زرورق و حصیر و کاغذ را ردیف می کردیم و بادبادک به راه می شد. کاغذ را از برش‌هایی کاغذ خیاطی مامانمان برمی‌داشتیم. دو تکه حصیر […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز