پشت چراغ قرمز ۵

زن گوشی تلفن را بین سر و شانه قرار داد شانه اش را به گوشی فشار می داد تا صدا را واضح بشنود و دنده را روی d گذاشت و کمی جلو رفت. در حالی که به اطراف نگاه سرسری می انداخت، گفت : «نه عزیزم صدا آهنگ خیلی زیاده…مهمونی ام دیگه گفتم که …..» […]

زن گوشی تلفن را بین سر و شانه قرار داد شانه اش را به گوشی فشار می داد تا صدا را واضح بشنود و دنده را روی d گذاشت و کمی جلو رفت.

در حالی که به اطراف نگاه سرسری می انداخت، گفت : «نه عزیزم صدا آهنگ خیلی زیاده…مهمونی ام دیگه گفتم که …..» لبش را گزید و ادامه داد :« نازی سلام میرسونه ……من تا بیام شبه تو هم اگر برنامه ای داری راحت باش من دیر میام …..باشه عزیزم قربانت خداحافظ».

گوشی را قطع کرد. دستش را روی سینه اش فشار داد .نفسش را باصدا و طولانی بیرون داد . صدای ضبط را کم کرد .چراغ دوباره قرمز شد . پشت یک ۲۰۶ سفید توقف کرد .شمارنده معکوس چراغ راهنما ۲۳۳ را نشان میداد .

به اطراف نگاهی انداخت .با فشردن دکمه روی در، شیشه را پایین داد و نفس عمیقی کشید .بوی دود اگزوز با عطر گلهای بهاری کنار بلوار قاطی شده بود . آسمان کمی خاکستری و ابری بود.به قله برفی کوه نگاه کرد .دلش میخواست ماشین را همانجا رها کند و پیاده به دل کوه بزند و خنکی و تمیزی هوا را ببلعد .بتواند در سکوت کمی فکر کند.

با سوزش گلویش شیشه را بالا برد .دستش را روی صورت خندان سهراب کشید و گوشی را باز کرد.تصویر نامه پذیرش دکتری از آلمان روی صفحه گوشی اش خودنمایی میکرد.مصمم شماره ای را گرفت .

به صورت دختربچه با موهایی دوگوشی که در ۲۰۶ جلویی از شیشه عقب به او میخندید ،لبخندی زد و موبایل را روی گوشش گذاشت و گفت : «الو سلام خانم دکتر …. مهنازم ممنون ……میخواستم بگم توی ترافیکم سروقت نمی تونم برسم … تا نیم ساعت دیگه می رسم ……… امروز ؟ »

نفسش به شماره افتاد و چیزی در دلش فرو ریخت :«آخه امروز نمی تونم انجامش بدم ….آخه سهراب ….نه نه سهراب مخالف نیست در جریانه ولی همراه من نیست ….. رضایت نامه ؟ آخه من فکر نمی کردم امروز انجام بدین ….من فقط برای چکاپ  …. نه نه پشیمون نیستم ….. بله آماده ام فقط اگر آخر هفته باشه که بتونم استراحت کنم خیلی خوب میشه …. ممنونم الان دارم میام که بیشتر صحبت کنیم ….ممنون خداحافظ»

گوشی را قطع کرد و روی صندلی کناری انداخت.دستش را روی دهانش گذاشت و سعی کرد با نفس عمیق ،لقمه تهوع آوری را که در گلویش قل می زد فرو بدهد. بطری آب کوچک را از داخل کیف دستی چرمی اش بیرون کشید و آن را باز کرد .کمی آب خورد .حس بهتری داشت .بطری را کنار در گذاشت و گوشی را برداشت .دستش را روی صورت خندان سهراب نگه داشت.

ضربه ای به شیشه خورد .دلش ریخت و گوشی از دستش افتاد .سرش را بلند کرد .پسرک کوچکی را دید که معلوم بود روی نوک پایش ایستاده تا قدش به شیشه ماشین شاسی بلند او برسد. موهای کثیف قهواه ای اش که با رگه هایی از طلایی قاطی بود ، روی صورت سفید با لکه های دودی پریشان ریخته بود .با دستش به سمت پایین اشاره می کرد .

هنوز نفسش تازه نشده بود .شیشه را کمی پایین کشید.پسرک دسته ای فال در دست داشت .صورت آفتاب سوخته اش را صاف نگه داشته بود و با نگاه عسلی نافذش چند لحظه ای به مهناز خیره شد .در همان حال گفت خاله یه فال بخر. هیچ التماسی در لحنش نبود آنقدر محکم و جدی درخواستش را گفت که مهناز بی اختیار اسکناسی از باکس کنار دستش برد و به پسرک داد و با اشاره او پاکتی را از میان فالها کشید و همانطور بی حرکت ماند .انگار منتظر بود تا پسرک حرکت بعدی را به او امر کند .

چشمان پسرک روشن شد و مهناز برقی را در آنها دید .بعد لبخندی زد و گفت :خاله ممنون. چند لحظه بعد از شیشه ۲۰۶ سفید جلویی آویزان بود .

چیزی در دل مهناز تکان خورد . پاکت را باز کرد :

« به صدق کوش !، که خورشید زاید از نفست                که از روی سیه روی گشت ، صبح نخست»

مبهوت شده بود .سکوت بود اما در سرش صدای ضرب آهنگی می شنید که اکو می شد مثل بوق ممتد تلفن یا لرزش صدای طبل بعد از ضربه خوردن .

صدای بوق بلند شد .مهناز به خودش آمد .دنده را دوباره رویd  گذاشت . در حالی که جلو می رفت دستش را روی صورت خندان سهراب کشید .گوشی را به سمت دهانش گرفت :« سهراب جان من دارم میام خونه …..»

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز