نارسیس

داستان معروف نارسیس در کتاب کیمیاگر آمده است و بسیار جذاب و خواندنی است.خالی از لطف نیست آن را با هم مرور کنیم. کیمیاگرکتاب یکی ازهمسفرانش درکاروان را برداشت و ورق زد.به حکایتی درباره نارسیسرسید.کیمیاگرباافسانه نارسیس آشنا بود: “نارسیس هرروزبرآبگیری خم میشدتازیبایی خود را در آن تماشا کند روزی به قدری شیفته زیبایی خود شده […]

داستان معروف نارسیس در کتاب کیمیاگر آمده است و بسیار جذاب و خواندنی است.خالی از لطف نیست آن را با هم مرور کنیم.


کیمیاگرکتاب یکی ازهمسفرانش درکاروان را برداشت و ورق زد.به حکایتی درباره نارسیسرسید.کیمیاگرباافسانه نارسیس آشنا بود:

نارسیس هرروزبرآبگیری خم میشدتازیبایی خود را در آن تماشا کند روزی به قدری شیفته زیبایی خود شده بود که در آب افتاد وغرق شد بجای او گلی روئید که نرگس نامیده شد”

اما نویسنده این حکایت را به شکل دیگری پایان داده بود:

“وقتی نارسیس مرد پریان جنگل سراغ آبگیر رفتند و دریافتند که آب شیرین و گوارای آن از اشک آبگیر شور شده است

پریان از آبگیر پرسیدند:

-چرا گریه میکنی؟

برای نارسیس

-آه!هیچ جای شگفتی نیست که تودر عزای نارسیس گریه میکنی زیرا هرچند ما در جنگل سایه به سایه اش راه میرفتیم تنها تو بودی که میتوانستی از نزدیک به زیبایی او چشم بدوزی

مگر نارسیس زیبا بود؟

-چه کسی بهتر از تو این را میدانست؟نارسیس هرروز زیبایی خود را در تو تماشا میکرد.

آبگیر لحظه ای غرق سکوت شد و گفت:

هرگز به زیبایی نارسیس پی نبرده بوده ام به این دلیل برایش گریه میکنم که هرگاه او بر روی من خم میشد تا خود را ببیند من زیباییم رادر چشمانش تماشا میکردم.”

کیمیاگر اندیشید چه حکایت زیبایی!!!!!!

منبع :کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئلیو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز