یک روز

فرهاد رو کرد به صورت روشن ماه‌منیر و گفت: «به نظرت یک روز زمان زیادیه؟» ماه منیر با لبخند به چشمان قهوه‌ای فرهاد نگاه کرد و گفت:« یک روز یک عمره، خدا جهان رو در شش روز آفرید، پس یک روز خیلی زیاده توی یک روز میشه عاشق بشی، میشه یک زندگی را شروع کنی، […]

فرهاد رو کرد به صورت روشن ماه‌منیر و گفت:
«به نظرت یک روز زمان زیادیه؟»
ماه منیر با لبخند به چشمان قهوه‌ای فرهاد نگاه کرد و گفت:« یک روز یک عمره، خدا جهان رو در شش روز آفرید، پس یک روز خیلی زیاده
توی یک روز میشه عاشق بشی،
میشه یک زندگی را شروع کنی،
میشه طلوع و غروب خورشید را ببینی،
توی یک روز میشه برگشت»

فرهاد به ماه منیر خیره شد و آرام گفت:« من فقط یک روز فرصت دارم»
خط‌های کنار چشم ماه منیر عمیق شدند:« اما یک روز که خیلی کمه… »
فرهاد لبخند زد و گفت:« گفتی یه عمره که»
ماه منیر که صداش می‌لرزید گفت:
« آره، اما برای یک دل سیر نگاه کردن،هزار سال هم کمه»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز