نامه به مردی غمگین

درد بزرگ برای مردان بزرگ است . وقتی در راه عشق و عرفان قدم بر می داری، خودت را آماده می کنی برای هر خار مغیلانی و با خودت تکرار و تمرین می کنی که تمام کرشمه های یار را به دیده منت بپذیری . اما بعضی از کرشمه های یار چنان غافلگیرت می کنن […]

درد بزرگ برای مردان بزرگ است .

وقتی در راه عشق و عرفان قدم بر می داری، خودت را آماده می کنی برای هر خار مغیلانی و با خودت تکرار و تمرین می کنی که تمام کرشمه های یار را به دیده منت بپذیری .

اما بعضی از کرشمه های یار چنان غافلگیرت می کنن که توان رفتن را ازت می گیرن .نه اینکه عزم راسخ و اراده قویت از بین بره یا از میزان عاشقیت کم کنه ، نه، اما قدرت رو ازت میگیره و نیروی ادامه دادنت کم میشه .وسعت فشاری که رو سینه ات سنگینی می کنه آنقدر زیاده که تا مدتی گیج هستی ، مثل بوکسوری که در رینگ ضربه ناگهانی به صورتش خورده و باید مدتی بگذره تا از بهت خارج بشه .

اما تازه بعد از بهت ،واقعیت مثل سیلی به صورتت می خوره محکم و آتشین و غیر قابل باور و تو دستهات خالیه و چیزی جز حسرت ، آرزو و ای کاش در ذهن نداری اما کاری نمیشه کرد و این از همه نا امید کننده تره .زخمی که روی قلبت نشسته آنقدر عمیق و کاریه که تا مدتی قید تمام اصول و باورهایی که باهاشون یک عمر زندگی کردی رو می زنی و خودت رو می سپری به جریان ایجاد شده که هر چه میخواهد با تو بکند و به هر سو می خواهد ببرد .

خودت را تنها میبینی حتی در میان این همه جمعیت همدل و همدرد .چون هیچ کس گوش نیست که بشنوه حرفهای در دل مانده را تا براش سفره کنی و کمی فقط کمی از سنگینی بار دلت رو سبک کنی و همه هنوز تو را همان آدم تودار و سنگ صبور میدانند که اهل درددل نیست و نهایت دردش را با اشاره ای کوتاه برملا می کرده است . اما کسی نمی داند سنگ صبور هم بالاخره روزی می شکند و خودش سنگ صبور می خواهد و اگر تمام دنیا اشک شود و از چشم جاری ،باز هم به اندازه یک دل سیر حرف زدن قدرت ندارد . آنها نمی دانند که تمام خاطرات از سالهای خیلی دور تا سالها و روزهای خیلی نزدیک برات مرور می شود کارهای کرده و نکرده ، حرفهای زده و نزده ،فرصتهای از دست رفته که حسرت شدن.

اما تمام دنیا میداند که حقی برگردن نداری و تمام توان خود را برای اثبات برادری برای پناه بودن برای بزرگ بودن انجام دادی و اگر حسرتی هست نه برای کاستی و کم گذاشتن ، که برای استفاده نکردن از لحظه لحظه کنار هم بودن است ،برای کمی وقت برای ابراز دوست داشتن. که البته همه و او با تمام وجود این حس را درک کرده و به شما انتقال داده اند .

من از پس چهره شما کلماتی که به هم بافته می شوند و تا گلو بالا می آیند و بر زبان جاری نمی شوند و مثل یک لقمه بزرگ ته گلو گیر می کنند و تلالواش در نگاه پدیدار میشه را خیلی خوب می شنوم .

من دستی که قلبت را در میان گرفته و بیرحمانه فشار میده را می بینم .

من غم به وسعت دنیا که روی شونه هات نشسته رو با خودم میکشم .

من قفل بزرگ زده به زانوهات که توان حرکت را ازت گرفته را حس میکنم .

چون من جزئی از شما هستم و با سرافرازی کمی از خصوصصیاتتون را دارم و می فهمم که برای کسی که سکوت همیشه مرهم دلش بوده و توکل توشه راهش ، الان شکستن یعنی چه .

می دانم آشفتگی هم جزئی از راه عاشقی است و عاشق با هر تیغی که بر قلبش کشیده می شود دیگر آدم قبل نیست بلکه پخته تر ، عمیق تر و کامل تر می شود .کار عاشق ناز خریدن و ادامه دادن است . عاشق خسته می شود اما نا امید نه.

الان همه چشمها به شماست که همیشه تکیه گاه بودید و به هر ناز یار رقصیدین ،به کرشمه معشوق چشم گفتین .

می دانم خیلی سخت است و شما هم به رها شدگی نیاز دارین اما امروز روز یه وظیفه سنگین تری بر گردن شماست برای حمایت کردن ، تکیه گاه بودن و مامن آرامش بودن .

امروز که در این جاده همه از ناامیدی و خستگی کوله بار شونو زمین گذاشتن و دیگه توان ادامه ندارند ، به نور احتیاج است ،به امید برای شروعی دوباره

و

این نور شمایید ، انتخاب شمایید

در این انتخاب حتما حکمتی است که شما به حکیم بودن معشوق آگاه ترید .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز